سروین

سروين يعني مثل سرو - آزاد، هميشه‌سبز و خوش‌قامت -.

سرماخوردگي

۱- دو هفته‌ي تمام، سه نفريمون مشغول درمان سرماخوردگي بوديم. اول از بابا افشين شروع شد و آخرش هم به من ختم شد...امان از اين آلودگي هواي تهران و حساسيت به اين هوا! ظاهراً هر سه‌تايي‌مون هم  آلرژي داريم...

۲- از حالا غم‌ام گرفته كه مي‌خوام تو دوران تعطيلات عيد، سروين رو از پوشك بگيرم. عجب دوران كثيفي رو بايد بگذرونيم!!

۳- دختر ۱۷ماهه‌ي من به تازگي مي‌تونه كلمات دوبخشي مثل "ناناي" يا "سلام" رو بگه. خداييش  خيلي تلاش مي‌كنه حرف بزنه اما توانش بيشتر از اين نيست ديگه... حتماً ژن حرف زدن رو هم مثل چيزاي ديگه از باباش گرفته، چون مامانش از هر چي كم بياره از حرف زدن كم نمي‌ياره.

+ نوشته شده در  جمعه 9 اسفند1387ساعت 19:12  توسط مامان  | 

شايد حس هفتم

وقتی بابا و مامانم می‌گفتند كه وقتي بچه‌شون غذا مي‌خوره انگار از گلوي خودشون پايين مي‌ره، باورش (بهتر بگم، دركش) سخت بود. ولي مثل اين‌كه اين حس واقعيه و فراتر از حواس پنجگانه‌ست.

چه‌قدر خوبه كه بعضي از چيزها رو قبل از اين‌كه دير بشه درك كنيم.

اوووووووه! كو تا سروين اين حس رو درك كنه.

به اميد اون روز.

پي‌نوشت: خواستم يادآوري كنم كه مطلب اين پست رو باباي سروين نوشته نه مامانش.

+ نوشته شده در  جمعه 18 بهمن1387ساعت 12:10  توسط بابا  | 

عكس پانزده ماهگي‌ات

+ نوشته شده در  جمعه 18 بهمن1387ساعت 11:43  توسط مامان  | 

ارتفاع، تجربه جديد.

مي‌گن بچه‌ها به محض اينكه راه‌رفتن و نشستن روي زمين براشون خالي از هيجان مي‌شه، علاقمند مي‌شن به اينكه ارتفاع‌گرفتن از زمين رو تجربه كنن. اونوقته كه ميز و مبل و صندلي رو به زمين ترجيح مي‌دن.

پنج ماه‌اي مي‌شه كه سروين بدون كمك راه مي‌ره و مي‌دوه و طبيعتاً دوست داره كه الان ارتفاع‌گرفتن رو تجربه كنه. اما متأسفانه ارتفاع كم، راضي‌اش نمي‌كنه و بيشتر اوقات روز، در تلاشه كه با گذاشتن چند تا بالش و كوسن روي صندلي پلاستيكي‌اش، به نقاطي از كتابخونه دسترسي داشته باشه كه جزو نادر نقاط امنِ خونه براي گذاشتن وسايل‌هاي شكستني مثل عينك و ليوان‌اه. از انرژي هم كه هيچوقت كم نمي‌آره و از ۲۴ ساعت وقت شبانه‌روز ماكزيمم ۱۱ ساعتش رو به خواب مي‌گذرونه.  از اون طرف، دو روز پيش وقتيكه رفتم مهدكودك دنبال سروين، براي اولين بار هُل‌ام داد و محكم گفت "نه" يعني نمي‌خوام باهات بيام؛ آخه يه استخر توپ با سُرسُره تو مهدكودكشون دارن كه سروين سخت از اون دل مي‌كنه و اون روز داشت تو استخر توپ بازي مي‌كرد كه من رسيدم.  اينجوريه كه تصميم‌ام رو گرفته‌ام حتماً از اول اسفند تمام‌وقت در مهدكودك ثبت‌نامش كنم، چون هم به خودش خوش مي‌گذره و انرژي‌اش تخليه مي‌شه هم مامان و بابام و خاله پَپَر يه نفسي مي‌كشن.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 16 بهمن1387ساعت 14:29  توسط مامان  | 

اين ترم كذايي بالاخره تموم شد و من فرصت كردم سري به علاقه‌منديهام بزنم... پيش خودم قرار گذاشته‌ام كه دوباره وبلاگ رو فعال كنم و خوانندة وبلاگهاي موردعلاقه‌ام ‌شوم... تازه فهميدم كه خواندن وبلاگها چقدر به اطلاعاتم اضافه مي‌كنه و چقدر مي‌تونم از كامنتهاي دوستام تو زندگي‌ام استفاده كنم...

مامان دوباره از سروين براي سروين مي‌نويسد.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 8 بهمن1387ساعت 21:48  توسط مامان 

عکس یازده ماهگی ات

+ نوشته شده در  پنجشنبه 7 شهریور1387ساعت 17:36  توسط مامان  | 

اعتصاب

۱- یک هفته است که سروین اعتصاب کرده و شیر مادر نمی خوره. هر ترفندی رو که ممکن بوده به کار گرفته ایم تا بلکه اعتصابش رو بشکونه... اما انگار دلش می خواد استقلالش رو زودتر از موعد اعلام بکنه. از این ناراحتم که قطع شیر مادر، باعث شده ضعیف بشه و اولین سرماخوردگی رو تجربه کنه.

۲- سروینِ محتاطِ من، دیگه می تونه مسافتهای کوتاه رو راه بره و ایستاده، رقاصی کنه. مثل طوطی، کلماتی رو که دوست داره، تکرار می کنه و تازه یاد گرفته که "دَس"، "چِش" و "مو" رو اَدا کنه. موقع بازی، "مِغه... دِغه... مِغه" می خونه و هنوزم از اینکه بخواد تنهایی تو اتاقش بازی کنه، هراس داره.

۳- اول مهر، هم برای من و هم برای سروین، شروعِ دوری و سختی های اونه. احتمالاً ۵ روز در هفته خونه نیستم و سروین باید پیشِ مامان بمونه. دنبالشم که اگه بتونم سروین رو ۲ یا ۳ روز در هفته مهدکودک بذارم تا مامان هم بتونه یه روزایی به کارهای شخصیش برسه. نمی دونم مهدکودک گذاشتن سروین تو شرایطی که هنوز نمی تونه حرف بزنه کار درستیه یا نه؟! 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 7 شهریور1387ساعت 16:34  توسط مامان  | 

عکس نه ماهگی ات

+ نوشته شده در  شنبه 8 تیر1387ساعت 22:5  توسط مامان  | 

بازگشت به زندگی بدون درس

چقدر سخته که بخوای بعد از مدتی، نوشتن رو از سر بگیری... هوم... چقدر سخته که بخوای احساس خوبِ خلاص شدن از شرّ یه امتحانِ سنگین و ملال آور رو توصیف کنی .... آخِیش...

اما خیلی لذت بخشه که بخوای از تحولات ساعت به ساعت دخترِ شیرین و پُرانرژی ات صحبت کنی... دخترِ هشت ماهه ای که حداقل یک ساعت در روز باید بره تو حیاط یا پارک و پرواز کلاغ ها و حرکت برگ درختها رو نگاه کنه، شبها کمتر از 8 ساعت می خوابه و با هر صدایی از خواب می پره(به صداها خیلی حساس شده)، شروع کرده به ادا کردن کلماتی مثل "مامان"، دستش رو به هر چیزی می گیره تا بتونه از روی زمین بلند بشه و بایسته، عاشق تاتی کردن و شنیدن موسیقیِ قِرداره و ...

دوماهه که بیشترِ وقتم رو درس خونده ام و کمتر به سروین رسیده ام. انگار متوجه نشده ام که چطور سروینِ شش ماهه، هشت ماهه شد!! حالا چهار پنج روزه که برای جبران دوری ام، شبانه روز با سروینم؛ حتی شبها می رم و کنار تختش روی زمین می خوابم. احساس می کنم دیگه از بی قراری های گاه و بیگاه و کلافگی هاش خبری نیست، چون هر وقت که اراده کنه، مامانش کنارشه و نوازشش می کنه. حیف که نمی دونه از چند روزه دیگه، روز از نو می شه و ...!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 8 خرداد1387ساعت 22:11  توسط مامان  | 

...

ده روزه که درگیر این ویروس جدید ایم، همه امون. 
+ نوشته شده در  جمعه 13 اردیبهشت1387ساعت 16:10  توسط مامان 

مطالب قدیمی‌تر