۲- از حالا غمام گرفته كه ميخوام تو دوران تعطيلات عيد، سروين رو از پوشك بگيرم. عجب دوران كثيفي رو بايد بگذرونيم!!
۳- دختر ۱۷ماههي من به تازگي ميتونه كلمات دوبخشي مثل "ناناي" يا "سلام" رو بگه. خداييش خيلي تلاش ميكنه حرف بزنه اما توانش بيشتر از اين نيست ديگه... حتماً ژن حرف زدن رو هم مثل چيزاي ديگه از باباش گرفته، چون مامانش از هر چي كم بياره از حرف زدن كم نميياره.
چهقدر خوبه كه بعضي از چيزها رو قبل از اينكه دير بشه درك كنيم.
اوووووووه! كو تا سروين اين حس رو درك كنه.
به اميد اون روز.
پينوشت: خواستم يادآوري كنم كه مطلب اين پست رو باباي سروين نوشته نه مامانش.

پنج ماهاي ميشه كه سروين بدون كمك راه ميره و ميدوه و طبيعتاً دوست داره كه الان ارتفاعگرفتن رو تجربه كنه. اما متأسفانه ارتفاع كم، راضياش نميكنه و بيشتر اوقات روز، در تلاشه كه با گذاشتن چند تا بالش و كوسن روي صندلي پلاستيكياش، به نقاطي از كتابخونه دسترسي داشته باشه كه جزو نادر نقاط امنِ خونه براي گذاشتن وسايلهاي شكستني مثل عينك و ليواناه. از انرژي هم كه هيچوقت كم نميآره و از ۲۴ ساعت وقت شبانهروز ماكزيمم ۱۱ ساعتش رو به خواب ميگذرونه. از اون طرف، دو روز پيش وقتيكه رفتم مهدكودك دنبال سروين، براي اولين بار هُلام داد و محكم گفت "نه" يعني نميخوام باهات بيام؛ آخه يه استخر توپ با سُرسُره تو مهدكودكشون دارن كه سروين سخت از اون دل ميكنه و اون روز داشت تو استخر توپ بازي ميكرد كه من رسيدم. اينجوريه كه تصميمام رو گرفتهام حتماً از اول اسفند تماموقت در مهدكودك ثبتنامش كنم، چون هم به خودش خوش ميگذره و انرژياش تخليه ميشه هم مامان و بابام و خاله پَپَر يه نفسي ميكشن.
مامان دوباره از سروين براي سروين مينويسد.
۲- سروینِ محتاطِ من، دیگه می تونه مسافتهای کوتاه رو راه بره و ایستاده، رقاصی کنه. مثل طوطی، کلماتی رو که دوست داره، تکرار می کنه و تازه یاد گرفته که "دَس"، "چِش" و "مو" رو اَدا کنه. موقع بازی، "مِغه... دِغه... مِغه" می خونه و هنوزم از اینکه بخواد تنهایی تو اتاقش بازی کنه، هراس داره.
۳- اول مهر، هم برای من و هم برای سروین، شروعِ دوری و سختی های اونه. احتمالاً ۵ روز در هفته خونه نیستم و سروین باید پیشِ مامان بمونه. دنبالشم که اگه بتونم سروین رو ۲ یا ۳ روز در هفته مهدکودک بذارم تا مامان هم بتونه یه روزایی به کارهای شخصیش برسه. نمی دونم مهدکودک گذاشتن سروین تو شرایطی که هنوز نمی تونه حرف بزنه کار درستیه یا نه؟!
چقدر سخته که بخوای بعد از مدتی، نوشتن رو از سر بگیری... هوم... چقدر سخته که بخوای احساس خوبِ خلاص شدن از شرّ یه امتحانِ سنگین و ملال آور رو توصیف کنی .... آخِیش...
اما خیلی لذت بخشه که بخوای از تحولات ساعت به ساعت دخترِ شیرین و پُرانرژی ات صحبت کنی... دخترِ هشت ماهه ای که حداقل یک ساعت در روز باید بره تو حیاط یا پارک و پرواز کلاغ ها و حرکت برگ درختها رو نگاه کنه، شبها کمتر از 8 ساعت می خوابه و با هر صدایی از خواب می پره(به صداها خیلی حساس شده)، شروع کرده به ادا کردن کلماتی مثل "مامان"، دستش رو به هر چیزی می گیره تا بتونه از روی زمین بلند بشه و بایسته، عاشق تاتی کردن و شنیدن موسیقیِ قِرداره و ...
دوماهه که بیشترِ وقتم رو درس خونده ام و کمتر به سروین رسیده ام. انگار متوجه نشده ام که چطور سروینِ شش ماهه، هشت ماهه شد!! حالا چهار پنج روزه که برای جبران دوری ام، شبانه روز با سروینم؛ حتی شبها می رم و کنار تختش روی زمین می خوابم. احساس می کنم دیگه از بی قراری های گاه و بیگاه و کلافگی هاش خبری نیست، چون هر وقت که اراده کنه، مامانش کنارشه و نوازشش می کنه. حیف که نمی دونه از چند روزه دیگه، روز از نو می شه و ...!
